داستان پدر و فرزند!

داستان بسیار زیبای پدری که تا دیروقت کار می کرد!!

در ادامه یک داستان بسیار زیبا برایتان آماده کرده ایم که توصیه می کنیم به هیچ وجه این داستان زیبا را از دست نداده و آن را بخوانید!

 

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
– بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

 

==>> مشاهده داستان پدر و فرزند! . . .

 

برچسب ها :

داستان های فسلفی بهمن ۹۱

داستان های فسلفی بهمن ۹۱

ارزیابی:

پسر کوچکی وارد داروخانه شدکارتنی را به سمت تلفن هل داد. روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

 

==>> مشاهده داستان های فسلفی بهمن ۹۱ . . .

 

برچسب ها :

داستان های خواندنی جدید

داستان های خواندنی جدید

فداکاری مادر کلاغ ها:

زمستانی سرد بود و کلاغ غذایی نداشت تا جوجه‌هایش را سیر کند؛ گوشت بدنش را می‌کند و می‌داد به جوجه‌ها تا بخورند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما جوجه‌ها نجات پیدا کردند و گفتند:
«آخی خوب شد راحت شدیم از غذای تکراری…

 

==>> مشاهده داستان های خواندنی جدید . . .

 

برچسب ها :



خواندنی های جالب

خواندنی های جالب

کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها:

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم..

 

==>> مشاهده خواندنی های جالب . . .

 

برچسب ها :



داستان کوتاه رمانتیک

داستان کوتاه رمانتیک

بهترین بوسه ی عشق:

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجله های مُدی که زنم همیشه می خرید نگاه می کردم … چه مانکن هایی !!! چقدر زیبا ، چقدر شکیل و تمنا برانگیز…

 

==>> مشاهده داستان کوتاه رمانتیک . . .

 

برچسب ها :

داستان های کوتاه زیبا

داستان های کوتاه زیبا

فریاد و نگاه:

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

 

==>> مشاهده داستان های کوتاه زیبا . . .

 

برچسب ها :

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

عشق و بندگی:

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی‌یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده‌ی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد…

 

==>> مشاهده داستان های عاشقانه . . .

 

برچسب ها :

صفحه 1 از 41234