شعر های عاشقانه مخصوص لحظات بارانی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شعر های عاشقانه مخصوص لحظات بارانی


مجموعه بهترین و عاشقانه ترین اشعار درباره باران

می بری، هر چه به دلخواه به جا می ماند
می روی فاصله ها راه به جا می ماند
خرمن هستی من سوخت ندانستی هیچ
که از این حادثه یک آه به جا می ماند
رد او را تو از ان قافله ی رفته نجوی
همه در حافظه ی چاه به جا می ماند
شب که تا صبح خیال تو مرا می خواند
روزها خاطره ی ماه به جا می ماند
غم من شهر شما نیست دلم گم شده است
این همان است که بی گاه به جا می ماند
خواستم تا غزلی ساخته باشم با اشک
درد این قصه ی کوتاه به جا می ماند

…………………………………………………………

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست
را زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ی ما
آب شد.
سهراب سپهری…

…………………………………………………………

در برابر شب ابراز عشق رنگین کمان بر فراز ستاره
بهاری دیگر در بهشت دوزخیان رمز آسودگی عقاب بوی عشق
مرثیه های غروب در پی هر خنده در پی هر گریه نه آوا نه ترنم
عدالت شادی ای امید! مهار مهر گام نخستین
اسرار در اسرار دست عدل چشم دل آسمان با من است
غزلی در بهار پنجره ای بر غروب این آتش سوزنده مانند خورشید یادآوران
هر چه زیبایی و خوبی پارسی صدهزاران جان یک آسمان نگاه کیست…؟ آیا کیست…؟
در صحرای بردباری با ماه فریاد شوق اشک پنهان کوچ یا سفر
شبانه های شباهنگ شفق نوروز افسوس بر خویش شعله در قفس آیینه قهر روزگاران طاعون
فرمان پیر ما محال پرست پیمان زندگی خوان هشتم گل های بی گناه از دام تا قفس
بیژن و منیژه در زمان دیگر با یاد کوچه این شعر شکسته بسته
روی بر دیوار بیگانه طاووس کوهسار گل باغ اشتیاق تسلیم دعا پهلوانان
سیمای آسمانی حق ناکجا پلید فرعون نوایی هماهنگ باران نور عشق

…………………………………………………………

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
قطره ها در انتظار توأند
زیر باران بیا قدم بزنیم

…………………………………………………………

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
“روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی “گرد” باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
“بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

…………………………………………………………

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

…………………………………………………………

زیر بارون گریه کردم، که تو اشکهامو نبینی.
دیگه چشمام مال من نیست.
تو گرفتیش به اسیری.

…………………………………………………………

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

…………………………………………………………

می زند باران به شیشه شیشه اما سرد و سنگین
بی تفاوت.سرد و خاموش شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ و مبهم می رسم تا عمق رویا
آسمان همچو دل من خیس خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی؟
تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز ..آه این چنین غم در دل کیست؟
دست من بر شیشه لغزید شیشه هم با بغض بگریست

…………………………………………………………

باران هاشور می‌زند
خردک خردک مقابل چشم
چون دانه‌های گندم
که از کمباین می‌پاشد.
بعد ناگهان، آفتاب.
آدمی اگر چنین باشد
دیوانه می‌خوانیم. اما در تند باد
سر فرو می‌بریم در گریبان
با یک کلام
باز باران؛ باز آفتاب

…………………………………………………………

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
احمد شاملو

…………………………………………………………

باز باران بی ترانه
باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم…
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم …
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست ؟
نمی فهمم ،چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید
کجای ذلتش زیباست؟
نمی فهمم…
کجای اشک یک بابا که به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام می گرید
عاشقانه است؟
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟

…………………………………………………………

ارسال نظر